خرید بک لینک
خیلیا به ما میگن چطور با دوتا بچه کوچیک اربعین میرید کربلا ؟ حقیقت اینه که ما نمیریم، ما کشیده میشیم! یعنی دم اربعین که میشه انگار براده آهنی هستیم که سرگردان افتاده تو میدان مغناطیسی و خودشم نمیدونه چطوری و چرا داره به این سمت حرکت میکنه! و این فقط حال و روز ما نیست... که شما اگه برید اونجا و ببینید آدمایی که خودشون خونه و زندگی دارن، چطوری مثل آواره ها با بچه هاشون گوشه خیابونا میخوابن، به قدرت جاذبه ی این مغناطیس بیشتر ایمان میارید! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین رضایی تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1402 ساعت: 14:10

همینطور که تو حیاطِ مسجد دانشگاه علوم پزشکی داشتم دنبالِ شیطنتای فاطمه حسنا میدویدم، یهو نشستم لب پله و گفتم یا امام حسین! این چه روضه اومدنیه آخه؟؟ نه گریه ای نه اشک و آهی، سهم من فقط دنبال بچه دویدنه؟؟  و به خودم نهیب زدم که آخه میای چیکار کنی؟ بمون خونه، انقدر خودتو اذیت نکن!!  تو همین فکرا بودم که یهو صدای داد زدن پسری تو حیاط هیئت توجهمو جلب کرد. داد سر مامانش داد میزد که تبرکِ چی؟ اینا همش خرافاته و خواهرش که طرف داداش رو گرفته بود و میگفت آره این مامان خیلی خرافاتیه  و مادری که مستاصل مونده بود که به دوتا فرزندِ نوجوونش چی بگه!!  چیز زیادی نمیخواست. یه غذا میخواست برای مریضش که تو بیمارستانِ بغلی بستری بود.  حقیقتا دلم برا مامانه سوخت. خودم یه لحظه گذاشتم جاش. فقط نگران اطرافشو نگاه میکرد.  به خودم گفتم اگه کارکردِ همین هیئت اومدنا و دنبال بچه دویدنا، تنها و تنها همین یه مورد باشه که بچه های من با هیئت و علم و پرچم امام حسین انقدر خو بگیرن، یهو سر چهارده سالگی بهم نگن تبرک چیه و غذای نذری چه شفایی داره، من این دویدنا رو به جون میخرم.  پ.ن1: گاهی وقتا نباید تو اتفاقات و پدیده های اطرافمون دنبال حال و هوا و عشق و کیفِ خودمون باشیم. حتی اگه این عشق مقدس باشه. باید کمی خودمونو فدا کنیم برای ساختنِ روحِ نسل بعد پ.ن2: به تو پناه میاریم از شرِ این همه آفت، از شرِ این همه شبهه ی ریز و درشت، از شرِ آدمای خدانشناسِ دین گریز که به دینِ بچه هامون رحم نمیکنن  یا حسین! به دامنِ تو پناه میارم که خودت بچه هامو تربیت کنی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین رضایی تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1402 ساعت: 19:17

به درجه ای از عرفان رسیدم که اگه کار نکنم افسرده ام، اگه کار کنم پشیمونم!  الان که بعد از اون ویارِ لعنتیِ به کار، باز کانال روسری رو راه انداختم، با خودم میگم بیکاری چش بود که باز خودتو درگیر کردی؟؟!  در هر صورت دچارِ یه غلط کردمِ مزمن و زیرپوستی ام! پ.ن1: و من باز هم بین آرامشِ بیکاری و تلاطم باکاری، دومی رو دوست تر دارم...  پ.ن2: این چه حسِ غریبیه در مادرا که تا وقتی بچشون بیداره هی لحظه شماری میکنن که بخوابه، وقتی خوابید دلشون براش تنگ میشه!!! :|  حقیقتاً مادری شعبه ای از جنونه... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین رضایی تاريخ: دوشنبه 5 تير 1402 ساعت: 19:18

دقیقا از کِی اینقدر پوست کلفت شدم که اگه هیچکسم ازم خبر نگیره، پشیزی برام مهم نیست؟!


واقعا یادم نمیاد از چه تاریخی! ولی اینو میدونم که اتفاقات زندگی مثل زنگ خوردن فلزه، انقدر آروم و نرم روت تاثیر میذاره که یهو به خودت میای میبینی یه آدم دیگه شدی با یه فونداسیون جدید!

برچسب: نویسنده: بنیامین رضایی تاريخ: دوشنبه 5 تير 1402 ساعت: 19:18

امروز وقتی فیلم روز حسرت رو میدیدم، به این فکر کردم که چندسال قبل وقتی ازین دست فیلما توی ماه رمضون پخش میشد، با خودم میگفتم باز این کارگردانا دریوری سرهم کردن! یا حتی سریال یادآوری، یا اون فیلمه که محمدرضا شریفی نیا توش بازی میکرد و اسمش یادم نمیاد! به این فکر کردم که اون موقع، من هیچ اطلاعی درمورد پرواز روح، یا تجربیات شبیه مرگ نداشتم و فکر میکردم این حرفا چرت و پرته! (در عین باور به معاد) و در آخر به این اندیشیدم که آقای موزون چه کار بزرگ وعجیبی انجام داده که این در رو به روی آگاهی ما از بحث روح، معاد و مرگ باز کرده! و اینکه عجب آدم باظرفیت و بزرگیه که داره همه فحشها رو به جون میخره، و هرسال مصمم تر از سال قبله، خداوند حفظش کناد... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین رضایی تاريخ: پنجشنبه 21 ارديبهشت 1402 ساعت: 14:23

دیشب  خواب دیدم یه فیدیلیتی پرایم صفر داشتم که تو پارکینگ پارک شده بود حالا نظر من این بود که بفروشیمش و بزنیم به زخمامون، ولی حضرت آقا که چشمش حسابی فیدیلیتی رو گرفته بود، قبول نمیکرد!  بنظرتون استخاره کنم برا فروشش یا بخوابم و تو خواب یه دوری باهاش بزنم؟! پ.ن۱: مدیونید اگه فک کنید من تا حالا فیدیلیتی از نزدیک ندیدم و فقط از رو عکسش همچین خوابی دیدم!پ.ن۲: نمیدونم چرا هرچی تلاش میکنم که دوباره روی روتین مشخصی بنویسم، نمیشه که نمیشه. احتمالا بی برنامگی توی زندگیم فوران میکنه که انقد اوقاتم بی برکته. پ.ن۳: هنوز درگیر یحث خونه و سقفیم. ان شالله این خان آخر هم بگذره بیام مفصل ازش بنویسم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین رضایی تاريخ: يکشنبه 7 اسفند 1401 ساعت: 11:37

+مامان! میدونی چرا خدا به ما فیل داده؟

- نه نمیدونم. چرا؟

+ برای اینکه وقتی جنگل آتیش گرفت، با خرطومش آب بیاره و آتیشا رو خاموش کنه!


پ.ن: اعتراف میکنم که تا حالا ازین زاویه به کارکرد فیل نگاه نکرده بودم :|

برچسب: نویسنده: بنیامین رضایی تاريخ: يکشنبه 7 اسفند 1401 ساعت: 11:37

شایدم مقصر منم، که انقدر گله و اعتراض نکردم که الان در آستانه ۳۲سالگی وقتی اعتراض میکنم بهشون برمیخوره...

انگار از همه توقع شکوه و گله میره، الا من!

شایدم نوع اعتراضم خوب نیست...

شایدم دارم فرافکنی میکنم!

برچسب: نویسنده: بنیامین رضایی تاريخ: چهارشنبه 5 بهمن 1401 ساعت: 21:02

در این برهه ی تاریخ، مادر دو فروند کوچولوی بازیگوش هستم! علی کوچولویی که از دیوار سفیدکاری بالا میرود و فاطمه حسنایی که در حال آموزش بالارفتن از دیوار است!و مادری که خداوند از دست این دو ترکیبِ عالی صبرش دهد!!....هرچه که اینجا می نویسم، صرفا برداشتهای شخصی ذهن یک انسان است. پس دلیلی ندارد که حتما و قطعاً اشتباه نباشد. چرا که انسان ممکن الخطاست...من اینجا بلند بلند با خودم حرف می زنم.خطابهای پندآموز مرا فقط خطاب به خودم بدانید. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین رضایی تاريخ: چهارشنبه 5 بهمن 1401 ساعت: 21:02

خیلی ناراحتم ازینکه درحال حاضر تا این حد سطح دغدغه مندیم پایین اومده که اوج آرزوم اینه که از شر مستاجری خلاص بشم.  دوست داشتم بدون اینکه به این فکر کنم که سر سال چطور ازینجا بریم یا خونه از کجا پیدا کنیم که به پولمون بخوره یا اینکه انقدر بخش فروش املاک دیوار رو زیرورو کنم که سردرد بگیرم، به مطالعه کتابهای تربیت کودک فکر میکردم، یا اینکه میتونستم به ارتقای شغلیم فکر کنم، یا بیشتر با علی بازی میکردم، یا مثل مامانای دیگه دنبال این بودم که بعد از لوبیاسبز، نوبت اضافه کردن چه ماده غذایی به سوپ فاطمه حسناست! ولی متاسفانه این دغدغه های دنیوی کوفتی، فراغت فکری برام نمیذاره میدونم که باید بیشتر به خودم بها بدم و ذهنمو جمع و جور کنم، ولی نمیدونم دقیقا چطوری! پ.ن: دیشب خواب دیدم با آبجیم و بچه هامون و یکی از وبلاگ نویسای بیان و خانواده ش رفتیم کربلا! خدا کنه تعبیرش حاجت روایی هرسه مون باشه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین رضایی تاريخ: چهارشنبه 5 بهمن 1401 ساعت: 21:02

حالا درسته همتون تولدم رو تبریک گفتید، ولی تبریک خشک و خالی به چه درد میخوره؟ بدون کادو! بعد از پنج شش سال بلاگری!


حالا با دوروز تاخیر، هرکدوم از شما بلاگرهای عزیز، همین جا یه اعترافی درمورد ام شهرآشوب بکنید! حتی شما دیسلایکی عزیز!! (پیشنهاد برکه بود، وگرنه من از این قرتی بازیا بلد نیستم!)


فقط مراعات باتری قلب نویسنده رو هم لحاظ کنید لطفا! باتشکر


برچسب: نویسنده: بنیامین رضایی تاريخ: جمعه 13 تير 1399 ساعت: 20:51

چرا ما باید به زن بودن خودمون ببالیم،وقتی که الگو و مانیفستمون برای زندگی، زنیه که هیچ هنری جز آرایش کردن و مو واداشتن و عرض اندام نداره! اصلا هیچ موفقیت یا ارزش قابل افتخار دیگه ای جز سرخاب سفیداب،ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین رضایی تاريخ: جمعه 13 تير 1399 ساعت: 20:51

من یه خصلت ویژه ی عجیب دارم، و اونم اینه که وقتی در جمع آدمای ضعیف قرار میگیرم، ناخودآگاه قوی میشم! یا مثلا در جمع آدمای ترسو، ناگهان به هیبت سوپرمن ظاهر میشم! نمیدونم چرا، شاید اون لحظه فکر میکنم هرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین رضایی تاريخ: جمعه 13 تير 1399 ساعت: 20:51

چرا وقتی هرروز و روزی پنج بار نماز میخونی، به خودت نمیگی چقدر آخه نماز بخونم؟ خسته شدم... هی نماز نماز... ولی وقتی هرروز و روزی سه بار خونه رو تمیز میکنی، ظرفا رو میشوری و به کارای علی رسیدی میکنی، بهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین رضایی تاريخ: جمعه 13 تير 1399 ساعت: 20:51

تعجب میکنم از آدمایی که ادعای عاشقی میکنن و عشق خودشون رو مایه ی عسر و دردسر، حقارت و سرشکستگی، باعث عقب موندگی و منشا ضعف و ناکامی میدونن! هرگز اینطور نیست... عشق همیشه بالابرنده، رشد دهنده، مایه ی عادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین رضایی تاريخ: جمعه 13 تير 1399 ساعت: 20:51

صفحه بندی