مغناطیس
-
تاریخ: 1402/6/28 ساعت: 14:10
خیلیا به ما میگن چطور با دوتا بچه کوچیک اربعین میرید کربلا ؟ حقیقت اینه که ما نمیریم، ما کشیده میشیم! یعنی دم اربعین که میشه انگار براده آهنی هستیم که سرگردان افتاده تو میدان مغناطیسی و خودشم نمیدونه چطوری و چرا داره به این سمت حرکت میکنه! و این فقط حال و روز ما نیست... که شما اگه برید اونجا و ببینی...
تبرکِ چی؟ کشکِ چی؟
-
تاریخ: 1402/5/10 ساعت: 19:17
همینطور که تو حیاطِ مسجد دانشگاه علوم پزشکی داشتم دنبالِ شیطنتای فاطمه حسنا میدویدم، یهو نشستم لب پله و گفتم یا امام حسین! این چه روضه اومدنیه آخه؟؟ نه گریه ای نه اشک و آهی، سهم من فقط دنبال بچه دویدنه؟؟ و به خودم نهیب زدم که آخه میای چیکار کنی؟ بمون خونه، انقدر خودتو اذیت نکن!! تو همین فکرا بودم ...
برو کار می کن...
-
تاریخ: 1402/4/5 ساعت: 19:18
به درجه ای از عرفان رسیدم که اگه کار نکنم افسرده ام، اگه کار کنم پشیمونم! الان که بعد از اون ویارِ لعنتیِ به کار، باز کانال روسری رو راه انداختم، با خودم میگم بیکاری چش بود که باز خودتو درگیر کردی؟؟! در هر صورت دچارِ یه غلط کردمِ مزمن و زیرپوستی ام! پ.ن1: و من باز هم بین آرامشِ بیکاری و تلاطم باکا...
کرگدن
-
تاریخ: 1402/4/5 ساعت: 19:18
دقیقا از کِی اینقدر پوست کلفت شدم که اگه هیچکسم ازم خبر نگیره، پشیزی برام مهم نیست؟! واقعا یادم نمیاد از چه تاریخی! ولی اینو میدونم که اتفاقات زندگی مثل زنگ خوردن فلزه، انقدر آروم و نرم روت تاثیر میذاره که یهو به خودت میای میبینی یه آدم دیگه شدی با یه فونداسیون جدید! Adblock test (Why?)
واقعا فک میکردم دریوریه!
-
تاریخ: 1402/2/21 ساعت: 14:23
امروز وقتی فیلم روز حسرت رو میدیدم، به این فکر کردم که چندسال قبل وقتی ازین دست فیلما توی ماه رمضون پخش میشد، با خودم میگفتم باز این کارگردانا دریوری سرهم کردن! یا حتی سریال یادآوری، یا اون فیلمه که محمدرضا شریفی نیا توش بازی میکرد و اسمش یادم نمیاد! به این فکر کردم که اون موقع، من هیچ اطلاعی درمورد...
فیدیلیتی عزیزم...
-
تاریخ: 1401/12/7 ساعت: 11:37
دیشب خواب دیدم یه فیدیلیتی پرایم صفر داشتم که تو پارکینگ پارک شده بود حالا نظر من این بود که بفروشیمش و بزنیم به زخمامون، ولی حضرت آقا که چشمش حسابی فیدیلیتی رو گرفته بود، قبول نمیکرد! بنظرتون استخاره کنم برا فروشش یا بخوابم و تو خواب یه دوری باهاش بزنم؟! پ.ن۱: مدیونید اگه فک کنید من تا حالا فیدیل...
اندرباب سوالات فلسفی!!
-
تاریخ: 1401/12/7 ساعت: 11:37
+مامان! میدونی چرا خدا به ما فیل داده؟ - نه نمیدونم. چرا؟ + برای اینکه وقتی جنگل آتیش گرفت، با خرطومش آب بیاره و آتیشا رو خاموش کنه! پ.ن: اعتراف میکنم که تا حالا ازین زاویه به کارکرد فیل نگاه نکرده بودم :| Adblock test (Why?)
فرافکنی های نصفه شبی!
-
تاریخ: 1401/11/5 ساعت: 21:02
شایدم مقصر منم، که انقدر گله و اعتراض نکردم که الان در آستانه ۳۲سالگی وقتی اعتراض میکنم بهشون برمیخوره... انگار از همه توقع شکوه و گله میره، الا من! شایدم نوع اعتراضم خوب نیست... شایدم دارم فرافکنی میکنم! Adblock test (Why?)
آه ای شباهت دور!
-
تاریخ: 1401/11/5 ساعت: 21:02
در این برهه ی تاریخ، مادر دو فروند کوچولوی بازیگوش هستم! علی کوچولویی که از دیوار سفیدکاری بالا میرود و فاطمه حسنایی که در حال آموزش بالارفتن از دیوار است!و مادری که خداوند از دست این دو ترکیبِ عالی صبرش دهد!!....هرچه که اینجا می نویسم، صرفا برداشتهای شخصی ذهن یک انسان است. پس دلیلی ندارد که حتما و ...
تو فکر یه سقفم!
-
تاریخ: 1401/11/5 ساعت: 21:02
خیلی ناراحتم ازینکه درحال حاضر تا این حد سطح دغدغه مندیم پایین اومده که اوج آرزوم اینه که از شر مستاجری خلاص بشم. دوست داشتم بدون اینکه به این فکر کنم که سر سال چطور ازینجا بریم یا خونه از کجا پیدا کنیم که به پولمون بخوره یا اینکه انقدر بخش فروش املاک دیوار رو زیرورو کنم که سردرد بگیرم، به مطالعه ک...
کادوی تولد
-
تاریخ: 1399/4/13 ساعت: 20:51
حالا درسته همتون تولدم رو تبریک گفتید، ولی تبریک خشک و خالی به چه درد میخوره؟ بدون کادو! بعد از پنج شش سال بلاگری! حالا با دوروز تاخیر، هرکدوم از شما بلاگرهای عزیز، همین جا یه اعترافی درمورد ام شهرآشوب بکنید! حتی شما دیسلایکی عزیز!! (پیشنهاد برکه بود، وگرنه من از این قرتی بازیا بلد نیستم!) فقط مراعا...
ماله کشی
-
تاریخ: 1399/4/13 ساعت: 20:51
چرا ما باید به زن بودن خودمون ببالیم،وقتی که الگو و مانیفستمون برای زندگی، زنیه که هیچ هنری جز آرایش کردن و مو واداشتن و عرض اندام نداره! اصلا هیچ موفقیت یا ارزش قابل افتخار دیگه ای جز سرخاب سفیداب،
قلمجه
-
تاریخ: 1399/4/13 ساعت: 20:51
من یه خصلت ویژه ی عجیب دارم، و اونم اینه که وقتی در جمع آدمای ضعیف قرار میگیرم، ناخودآگاه قوی میشم! یا مثلا در جمع آدمای ترسو، ناگهان به هیبت سوپرمن ظاهر میشم! نمیدونم چرا، شاید اون لحظه فکر میکنم هر
تعالی
-
تاریخ: 1399/4/13 ساعت: 20:51
چرا وقتی هرروز و روزی پنج بار نماز میخونی، به خودت نمیگی چقدر آخه نماز بخونم؟ خسته شدم... هی نماز نماز... ولی وقتی هرروز و روزی سه بار خونه رو تمیز میکنی، ظرفا رو میشوری و به کارای علی رسیدی میکنی، به
آخرین جرعه این جام تهی را...تو بنوش...
-
تاریخ: 1399/4/13 ساعت: 20:51
تعجب میکنم از آدمایی که ادعای عاشقی میکنن و عشق خودشون رو مایه ی عسر و دردسر، حقارت و سرشکستگی، باعث عقب موندگی و منشا ضعف و ناکامی میدونن! هرگز اینطور نیست... عشق همیشه بالابرنده، رشد دهنده، مایه ی ع
پیرو پست پیشین
-
تاریخ: 1399/4/13 ساعت: 20:51
اگه بخوام مثال ملموسی بزنم برای پست قبلی، میتونم به شهدا اشاره کنم؛ شهدا عاشق بودن بدجور؛ البته اگه چشم ظاهربینِ ما بخواد قضاوت کنه، یه عده سرباز رو میبینه که رفتن وسط توپ و تانک و خون و آتش، و دارن ل
دریچه های مزاحم
-
تاریخ: 1399/4/13 ساعت: 20:51
از وقتی اومدیم تو این خونه، این دریچه ی داخل حمام توجه منو به خودش جلب کرده مخصوصا وقتایی که دوقلوها با باباشون میرن حمام و صدای خنده و شوخیشون، کل ساختمون ما رو برمیداره، یا وقتی پسرای صاحبخونه باهم
خمیازه...
-
تاریخ: 1399/4/13 ساعت: 20:51
پ.ن1: وسط کتابگردی ها و دلتنگی ها و آشفتگی ها، رسیدم به این شعر مرحوم قیصر... فکر میکنم سال 91 یا 92 بوده که این شعر رو گوشه ی کتاب نوشتم، و الان با دیدنش رفتم به همون حال و هوا پ.ن2: بزودی برمیگردم
آخرین تیکه ی این جورچینی ای عشق...
-
تاریخ: 1399/4/13 ساعت: 20:51
فقط محسن چاووشی میتونه جوری بخونه، که وسط روزمرگیها و میون حجم کثرتهای مادی، ناگهان فرو بری توی عمیق ترین لایه های وجودت... نمیدونم چه مخدری تو لحن این بشر ریختن! یه چیزی هست چیزی از جنس صدای موذن ز
گفتا برو، مترس... بگو یا ابالجواد
-
تاریخ: 1399/4/13 ساعت: 20:51
ما یه مشت حسرت به دلیم که دلمون رو جا گذاشتیم تو صحن اسمال طلا و تنمون رو برگردوندیم تو شهرامون تو چیکار کردی با ما که حتی دلمون برای لمس کاشی های حرمت هم تنگ میشه... برای عطر خنک رواق هات، وقتی فرش پ