خودت بگو جات کجاس!؟
-
تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 2:21
خواهرشوهرِ گرامی مدتیه که بطور جدی، وارد فضای توییتر شده و داره برای مجموعه ی انقلابیشون، عضو جمع میکنه، یه مدت زوم کرد رو ما و به انحاء مختلف خواست من و حضرت آقا رو هم جذب کنه، آنقدر گفت و واگفت و اث
ای انسان شفتله!
-
تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 2:21
از مزایای زندگی با بچه ی کوچیکه اینه که آدم میفهمه چقدر بشر ضعیف و ناتوانه! که حتی از پس کوچکترین کارهاش برنمیاد، تا چند دقیقه مادر خودشو اطرافش نبینه، احساس ناامنی میکنه و صدا میزند آمّا... آمّا..
دریا
-
تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 2:21
حالا که فکر میکنم، جرأت نمیکنم در مقابل شما، به خودم بگم «مادر» یه جورایی انگار بی ادبی به ساحت این کلمه ست. شما کجا و ما کجا؟! شما آنقدر وسعت وجودیتون زیاده که بعد از هزار و اندی سال، امثال ما وقتی عاجز میشیم، دستمونو میاریم بالا و میگیم «کمکمون کن مادر...» و شما چه قشنگ مادری میکنی برامون...
نسخه های دکترمامانی
-
تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 2:21
اصولا علی که سرما میخوره، میبرمش پزشک اطفال. اگه خدایی نکرده عفونت خاص و زیادی داشته باشه که نسخه ی پزشک رو تمام و کمال اجرا میکنم. ولی اگه بگه : "عععیییی... نه... خیلی عفونت نداره... " و شل و ول ب
خواستگاری با اعمال شاقّه!
-
تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 2:21
این روزا که میریم دنبال خونه، احساس خواستگارایی بهم دست میده که میرن خونه های مردم، یه نیگا به قد و بالای دختره میندازن، یه نیگا به شیرآلات خونه، یه نیگا به مدرک تحصیلیش، یه نیگا به اتاق خواب و کمدیاش
چادر
-
تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 2:21
حکایت چادر مادر، حکایت غریبی ست... روزی هشتاد یهودی را مسلمان میکند و روزی زیر پای چهل مسلمان لگد می شود... اللهم عجل لولیک الفرج
من پریشان تر از آنم که تو می پنداری...
-
تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 2:21
تا اطلاع ثانوی، حوصله ی آپدیت کردن وبلاگ نیست به قول قیصرِ خدابیامرز: هفتاد پشتِ ما، از نسل غم بودند ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد...
مثلا این خورشید...
-
تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 2:21
و من ریکاوری شدم به همین زودی... فکر میکنم حرف زدن با سبو تاثیر خیلی خوبی داشت و فکر کردن به این جمله ی داداش کارفرما که «چیکار به بقیه داری؟ تو خدا رو داری که برات بسه» و اندکی خواندن کتاب امیرخانی
گاوها ۲
-
تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 2:21
از عجایب خلقت اینکه؛ مهمترین چیز برای صباح، سلامتی گاوه! یعنی مدیونید اگه فک کنید اینا واحدی به نام فروش، بازاریابی، تبلیغات و ازین صحبتا دارن! فقط و فقط سلامتی گاو!!!
پونصد تومن ناقابل!
-
تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 2:21
به خودم گفتم امسال با پونصد تومن همه ی خریدامو انجام میدم. پونصد تومن! کم نیستا! و تو دلم بشکن رو مینداختم بالا در اولین قدم، امروز همراه آبجی مریم رفتیم دنبال پارچه چادری... مغازه ی اول که رفتیم کلمو
تلگرافخانه
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 14:01
چقدر خوبه آدم یکی رو داشته باشه که انقدر بلدت باشه، که وقتی حالت بده؛ وقتی داغون و لهی، بدون اینکه خودت بگی، ببردت جایی که حالت رو خوب میکنه... اگه همچین آدمی رو داری، قدرش رو بدون. ایکاش همیشه حواسش بهت باشه...
دیوارِ مخدر
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 14:01
یه مرضی هم هست، به نام مرض دیوار! بیمار مبتلا به، ابتدا کاملا تفننی و صرفا برای وقت گذروندن هی میره تو دیوار، منظورم برنامه ی دیواره ها!! کم کم بهش اعتیاد پیدا میکنه، و برای دیدن قیمت اجناس، وقت و بی
نرگس اومده!
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 14:01
پارسال همین موقع ها بود، داشتیم با موتور، میدون معلم رو دور میزدیم، که یهو چشمم افتاد به نرگسای گل فروشی دور میدون، ناگهان عنان از کف دادم و جیغ زدم: «نرگس اومده! نرگس اومده!» حضرت آقا ترسید! فرمون مو
خودکشی تون مبارک!
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 14:01
تو کل سال که میری خونه ی فامیل، کوفتم نمیارن بخوری، اون وقت شب یلدا که میشه، از شیر مرغ تا جون آدمیزاد سر سفره پیدا میشه... اکثرا هم سردیجات! از انار و هندونه و ژله گرفته، تا پفیلا و لواشک و آش و کوکو
خانه به خانه... کو به کو...
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 19:04
در این برهه از زمان، تاریخ ثبت کند که داریم دنبال خونه میگردیم... نه برای خرید! که برای اجاره! و ما کوی به کوی و املاک به املاک، با موتوری بی طلق، با کودکی شالپیچ شده، دنبال منزل اجاره ای میگردیم و هر
مورمور
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 19:04
دلم میخواد بخوابم و از خواب پا نشم... تا نخوام مدام سر و ته این کلاف سردرگم رو زیرورو کنم و پی راه حل بگردم! بخوابم تا نخوام با اینهمه واقعیت پیچ درپیچ روبرو بشم! مغزم از فکر کردن زیاد مورمور میشه... دوست دارم شش ماه بخوابم و وقتی بیدار میشم خیلی چیزا عوض شده باشه... خوشبحال خرسهای قطبی!
حجومت
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 19:04
دلم بادکش گرم میخواد، با استکان شیشه ای! و سپس حجامت! دفعه ی آخری که حجامت کردم به گمونم علی سه چهار ماهش بود، و من بخاطر عوارض سزارین رفتم برای حجامت، که خانم دکتر علفی پیشنهاد داد بادکش گرم رو امتح
نومزدبازی
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:02
مثل این نومزدا باهم قرار گذاشتیم دم سینما. رفتم علی رو گذاشتم خونه ی آبجی مریم، و بعد با آژانس رفتم دم در سینما. حضرت آقا هم از محل کارش اومد. یعنی انقدر ازین دونفره بودنمون و سینما رفتنمون بعد از د
حضرت اشرف
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:02
یکی از سوالات اساسیی که همیشه برام وجود داشته، اینه که مردم دهه ی شصت به قبل، چرا اینقدر به اسم اشرف علاقه داشتند؟؟! شاید اگه تو دهه های قبل هم این قرتی گریِ شمارش اسامی دختر و پسر در ثبت احوال کشور و
رویای سوسولیّت!
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:02
بچه تر که بودم، فکر میکردم اگه بزرگ بشم، باید تو حیطه ی دلبخواهی ها و علاقه مندی هام فعالیت کنم؛ مثلا مثل این سوسولا یه گالری نقاشی بزنم، و بعد نصف روز بمونم تو گالری و به هنرجوهام آموزش بدم، و سوالا