اندر باب دردسرهای قطعی نت!
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:02
آقا کسی آش ماش بلد نیست اینجا دستورشو برامن بذاره؟؟ نت قطعه ماشای بی زبونم داره خراب میشه، خواهشمندم برای جلوگیری از خرابی ماشها هم که شده از مساعدت خود دریغ نفرمایید! بعداً نوشت: با تشکر از همه ی دوستان عزیز که مرا در این امر خطیر (جلوگیری از خرابی ماشا) یاری کردند، پستم خودش یه پا اپلیکیشن پخت غذا...
اینا دیگه کی ان؟؟
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:02
آهای شمایی که میگی اینا مردمن، مطالبه ی به حق دارند، ناراضی اند، باید بریزن تو خیابونا! گناه اون بدبختی که یه عمر جون کَنده، تا خرخره تو وام و قسط بوده، با هزار مکافات یه مغازه زده یا پمپ بنزین راه ا
نقو ... نقی...
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:02
این پسرک ما، کلاً چشم خورش به شدت ملسه! تلقین نمیکنم ها! واقعیته... یعنی فقط کافیه در یه موردی ازش حرف بزنی یا تعریفش رو بکنی، دیگه میزنه اون مطلب رو کن فیکون میکنه! مثلا همین چندروز پیش؛ داشتم به حضر
به من گفتی صبوری کن... صبوری!
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:02
هیچ کس مثل تو، نتونست به من صبر و توکل رو بیاموزه هیچکس چون تو، نتونست دست منو بگیره و با واژه ی شکیبایی آشنام کنه تو خیلی چیزا به من یاد دادی... من با توو یاد گرفتم که مثل ایوب صبور باشم. بعد از تو ف
مرده ها...
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:02
صبح از خواب پاشدم و طبق معمول ایتا رو باز کردم. از گروه رفیقام آخرین پیامی که اومده بود این بود: "منم میام" به خودم گفتم باز این ددری ها یه جا قرار گذاشتن برن خوش بگذرونن. ببینم کجاس منم برم یه کم از
سوتی زادگان اصل!
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:02
دوستم مینا، تعریف میکرد، میگفت: یه روز مادربزرگم مریض میشه، از قضا اون روز پنجشنبه بوده و دکتر متخصص پیدا نمیکنه. ناچارا میره اورژانس و پیش یه دکتر عمومی، میگه: آقای دکتر حالم خیلی بده، حالا شما یه چی
قندخور
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:02
حضرت آقا: دوتا قند برندار، یکی بسه. سید محمد: نه من دوتا قند میخوام. حضرت آقا: (سکوت و نگاه) سید محمد: (کمی مکث... کمی فکر...) دایی! آخه الان بیشتر مردم دوقنده شدن!! زندایی(که من باشم): محمد! دوقنده د
اوس کریم! درهم بخر
-
تاریخ: 1398/3/22 ساعت: 19:24
هنوز تو عمرم اینجوری قرآن سر نگرفته بودم! که وسط بک «یا الله» گفتن ها، نقش شورای حل اختلاف بین علی و دخترخاله اش زینب رو ایفا کنم که کی بطری آب صورتی دستش باشه، کی بطری سبز! و وسط «بمحمد بن علی» گفتن
یه مشت میت جمع شدیم دور هم!
-
تاریخ: 1398/3/22 ساعت: 19:24
یه بار رفتم کلاس نویسندگی استاد از همه میپرسید که چه فعالیتهای درراستای نوشتن دارن، من گفتم یه وبلاگ دارم که توش مینویسم. استادباتعجب پرسید: مگه وبلاگها هنوز زنده اند؟؟؟ یعنی هممونو با فک و فامیل رییس بیان شست، انداخت گلو بند!
موزه عبرت
-
تاریخ: 1398/3/22 ساعت: 19:24
به زودی در آژانس های مسافرتی کشور: «تور سیاحتی زیارتی فلسطین گردی نماز در مسجد الاقصی، همراه با بازدید از موزه عبرت اسرائیل!» اون روز دور نیست به امید خدا
واقعا چرا؟؟؟
-
تاریخ: 1398/3/22 ساعت: 19:24
یه لطفی کنید وقتی میرید مهمونی، به اندازه غذا بخورید! چون ممکنه صابخونه مثل من و حضرت آقام، دوروز فکرشون مشغول باشه و دنبال دلیل این بگردن که چرا انقدر کم غذا خوردید!
پدرسگ فحشه؟
-
تاریخ: 1398/3/22 ساعت: 19:24
نمیدونم چه سریه که بازیگرای هالیوود یکی یکی دارن ازدواج میکنن و بچه میارن و به مادر شدن افتخار میکنن بعد بازیگرای ما، مهر مادریشونو خرج سگ و شغال میکنن! اگه قرار باشه طبق متدهای روز دنیا هم پیش برید دیگه این اداها خز شده، یه ادای جدید دربیارید بخندیم!
پسرم عاشق شده
-
تاریخ: 1398/3/22 ساعت: 19:24
علی منو به کنه این حدیث رسونده که «الانسان حریص علی ما منع» ازونجایی که پسرم شده عاشق تشت کوچولوی حمام که من گاهی لباسای علی رو میذارم توش و علی فک میکنه چه رازی نهفته اس در اینکه من این تشتک رو ازش میگیرم! تا چشم برمیگردونم میبینم یواشکی رفته از تو حمام تشت رو آورده، بغلش کرده،زیر چشمی منو نگاه میک...
پارچ آب یخ
-
تاریخ: 1398/3/22 ساعت: 19:24
رمضان هم گذشت... یادمه بچه که بودم، داداش بزرگه میگفت عید فطر که میشه، وقتی میگن الحمدلله علی ما هدانا و الی اخر، انگار یه پارچ آب یخ رو سر آدم خالی میکنن که ایوای! رمضان هم گذشت... انگار کم کم دارن
قندون جهیزیه!
-
تاریخ: 1398/3/22 ساعت: 19:24
از دست این شاهپسر، قندون خونه رو جایی قایم کردیم که خودمونم پیداش نمیکنیم! در همین راستا چند روزه چایی رو به جای قند، با حاجی بادومی میخوریم! خیلی هم خوشمزه تره :/
بیل گیتس ثانی
-
تاریخ: 1398/3/22 ساعت: 19:24
بی اغراق میگم نصف وبلاگای بلاگفا رو من برا این و اون ساختم! اون موقعا که تازه وبلاگ مد شده بود، کمتر کسی وبلاگ ساختن بلد بود... باور کن اگه ازش کسب درآمد میکردم الان بیل گیتس بودم!
شاهنامه آخرش خوش شد!
-
تاریخ: 1398/3/22 ساعت: 19:24
نشستم و با خودم سنگامو واکندم... نشستم با خدا حرف زدم. گفتم ببین خدا! همه ی خانواده رو بستنی سنتی میدم. اونم بستنیِ سنتیِ پرخامه ی سه رنگ! ازونا که هی استخوناش میاد زیر دندونت و قیژقیژ میکنه! میدونی
روزنوشت دو
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 22:43
کوچمون آش رشته پختن، یادشون رفته آردش کنن درنتیجه انقدر شل و آبکی بود که اگه قلاب مینداختی قشنگ سه چهارتا ماهی میومد بالا! از پیازداغ و حبوبات هم چندان خبری نبود، بهرحال گرونیه! علی و زینب که رسما با ماکارونی اشتباه گرفته بودن، نشسته بودن رشته ها رو با دست میگرفتن میخوردن! با همه این تفاسیر نذر شون ...
خوشا کاشان و وضع بی مثالش!
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 22:43
فک کنم تو تاریخ هفت هزارساله ی کاشون سابقه نداشته که دوم اردیبهشت انقد هوا سرد باشه که پتو بکشیم رو خودمون!
قبولم نما گرچه نالایقم!
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 22:43
میگما برای قبولی تو آزمون رانندگی چه نذری مجربه؟ کسی تجربه ای نداره؟؟