مستجاب الدعوه - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 22:43
اصلا روایت داریم کسی که تو آزمون رانندگی رد شده، از فرط دل شکستگی تا 24ساعت مستجاب الدعوه است! به اینجور آدما زیاد التماس دعا بگید! +دختره دفعه پنجمه امتحان میده، موقع پیاده شدن دنده رو خلاص نکرده، بعد میگه من گفتم این باقرزاده با من لجه! میدونستم قبولم نمیکنه!! ماهیچ-ما نگاه...
یه نیگاه! - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 22:43
و من آموختم که برای قبول شدن در آزمون رانندگی، علاوه بر نذر، باید موقع دنده عقب کاملا برگشت، دیدن تو آینه جلو بی فایده س! افسره از ته دل دوست داشت قبولم کنه، رانندگیم چششو گرفته بود، طوری که موقع پیاده شدنم گفت شما قابلیتش رو داری که خیلی زود قبول بشی، ولی ردت میکنم که دیگه یادت نره موقع دنده عقب بر...
قصه دلبری - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 22:43
بالاخره بعد حدود یک ماه #کتاب #قصه_دلبری رو تموم کردم در تمام طول کتاب به این فکر کردم که من چقدر حسودم!... آخه مگه میشه کسی انقد آدمو دوست داشته باشه؟؟؟
وابستگی - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 22:43
علی بشدت به چادر نمازم حساس شده، طوری که وقتی از تو کشو درش میارم میچسبه به من و میزنه زیر گریه، اگه سر کنم که دیگه خودشو میزنه به زمین و زمان! این حد از وابستگیش منو نگران میکنه یه چیزی سر جای خودش نیست
احباط - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 22:43
اعمال بعضی از ماها، مث اسفناج میمونه! وقتی نپخته س فک میکنی خیلی زیاد و گنده س ولی وقتی میریزی تو قابلمه و میپزی، میبینی پشیزی بیش نبوده! انگاری حبط میشه!
سفر به دیار پلها - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 22:43
این اولین سفر دونفره ی ماست، مادر و پسری! سفر به شهر پلها (سی و سه پل، پل خواجو، پل فلزی، پل وحید! و الخ) میرم به دیدار یاران قدیمی، فوامیل دور، رفقای مومن ارزشی! اصفهان رو دوست دارم، چون میتونی تو م
بابا ننه ی خوبی باشیم - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 22:43
نمیدونم علی از داشتن پدر و ماری مثل ما احساس خوشبختی داره یا نه! و همچنین نمی دونم این احساس همه ی پدر و مادراس یا فقط من همچین فکرایی میزنه به سرم!
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد! - تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 11:44
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد به کوه خواهد زد به غار خواهد رفت من به این ابیات فریدون مشیری اعتقاد راسخ دارم... در جایی که علم پزشکی با همه ی اِهِن و تُلُپَش نمیتواند گاهی دردهای ساده ی بشر را در
ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت دهم) - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 20:56
بسم الله الرحمن الرحیم ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت نهم ) ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت هشتم) ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت هفتم) ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت ششم) ماجراهای من و حض
والا قارونم میگفت خودم کار کردم پول جمع کردم! - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 20:56
قارون قطعا اگه تو دوره ی اینترنت زندگی میکرد، به پای شاخای اینستاگرام هم نمی رسید. هرچی هم عکس کلید صندوقای گنجشو استوری میکرد، یا یهویی پست میذاشت منو کلیدام یهویی!! یا اگه هزارکیلو فالوورم داش
امیدبخش باشیم - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 20:56
#امیدبخش_باشیم
سماوری که به عشق حسین می جوشد! - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 20:56
محرم 90- دانشگاه یزد- هیئت فاطمیون پ.ن: حب الحسین یجمعنا...
سیاهی لشگرها... - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 20:56
بالاخره پاسپورت پسرمان رسید. ولی با شش روز تاخیر! طوری که وقتی برای ویزاکردن نماند... (آنقدر برای پیگیری هرروز زنگ زده بودم به پستچی، که وقتی آمد دم در و گذرنامه را داد به دستم، گفت بالاخره پاسپورتتان
من از خدا که تو را آفرید ممنونم... - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 20:56
تعجبی ندارد اگر همه (یا اکثر) پستهایم تعلق پیدا کند به علی کوچولو، چرا که این روزها همه ی ثانیه ها و لحظه هایم به او تعلق پیدا کرده. و فقط باید یک مادر باشید و یک پسر شیرین و مهربان و نق نقو مثل علی
باران که می بارد تو می آیی... - تاریخ: 1397/3/11 ساعت: 18:56
چیزی به سه نفره شدنمان نمانده. (ان شالله) به قول محیا، هفت تا خواب دیگر بکنیم علی میاید. دل محیا برای پسرم تمام شده. دل حضرت آقا نیز... دل من اما بیشتر از همه... اما علی کوچولوی ما انگار بیش از این حرفها ناز دارد! (جل الخالق! قدیمتر ها دخترها ناز میکردند) حالش اما به لطف خدا خوب است. گرچه این چند رو...
علی کوچولو... این مرد کوچک... - تاریخ: 1397/3/11 ساعت: 18:56
و بالاخره علی کوچولو آمد... بعد از چهل هفته و دو روز! در حالی که هنوز هم دلش نمی خواست بیاید و همچنان پایگاه گرم و نرم خودش را حفظ کرده بود! آمد و دنیای ما را به کلی تغییر داد (می شود گفت زیر و رو کرد) و من زیباترین لحظه ی زندگی ام را تجربه کردم. وقتی صدای گریه ی علی کوچولویم اتاق عمل را پر کرد... و...
شازده کوچولوی بابا! - تاریخ: 1397/3/11 ساعت: 18:56
خیلی سخت است از میان انبوووووه ظرفهای نشسته، فاکتورهای نزده، خانه ی ریخته پاشیده، لباسهای مانده در زیر روشویی و هزار کار نکرده و راهِ نرفته، اولویت بندی کنی که کدام باید زودتر انجام شود... و دست آخر بروی سراغ بازی کلماتیکِ گوشی و بگردی دنبال کلماتی که می توانی با حروف موجود بسازی!!! اصولا اینجانب اس...
ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت نهم ) - تاریخ: 1397/3/11 ساعت: 18:56
سلام سری ماجراهای من و حضرت آقا گرچه قبل از بدنیا آمدن علی کوچولو هم روند بسیار کندی داشت، اما بعد از به دنیا آمدنش ، به دلیل مشغله های فراوان بنده، به طور موقت متوقف شد. قصد دارم ان شالله دوباره شروع کنم به نوشتن. البته با پوزش فراوان بابت اینهمه تاخیر ماجرا تا آنجا پیش رفت که ما قرار گذاشتیم برای ...
بارانی که دوست داشت برف باشد... - تاریخ: 1396/11/13 ساعت: 0:35
همیشه نگران تمام شدن برفم. چه در دوران کودکی، و چه الان... امروز، وقتی بعد از مدتها برف لطیف و ملیحی باریدن گرفت. برعکس، هیچوقت نگران تمام شدن باران نیستم! انگار سخاوت بارانی آسمان، بر سخاوت برفی اش پیشی گرفته برف، از آن اختراعات معرکه ی خداست، می بارد تا فطرت خفته ی آدمها را بیدار کند. می بارد تا ک...
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است... - تاریخ: 1396/11/2 ساعت: 13:50
بابا دقیقا چهل سالش بود که فوت شد. دقیقا چهل سال و پنجاه روز سال 76 بود و من هشت سالگی ام را می گذراندم... ده روز مانده بود به عید نوروز. آن شب همه ی در و پنجره های خانه را رنگ زد. حتی ستون فلزی وسط پذیرایی را... و همه ی فرش ها را با کمک پسرها شست. (البته فقط داداش بزرگمان نبود. چرا که از طرف دانشگا...